emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

دولت عشق

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم - دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا - زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم

گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه - رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه - رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم

گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه - پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی - گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی - جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری - شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم

گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم - در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو - زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم

گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن - گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم - چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم - اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر - بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو - کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم - کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم

شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک - کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق - بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم - يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم

از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر - کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان - کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم




مولانا

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
دل من

دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد - چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد

چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟ - چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد

بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت - اگر او مهر تــو دارد , اگر اقرار تــو دارد

بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته - نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد

تو کيی ؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی - نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد

ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم - دل منصور حلاجی , که سر دار تــو دارد

چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه - تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد

بمر ای خواجه زمانی , مگشا هيچ دکانی - تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد

تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی - نه کليد در روزی دل طرار تــو دارد

بن هر بيح و گياهی خورد رزق الهی - همه وسواس و عقيله دل بيمار تــو دارد

طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن - که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد

نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد - نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد

چو کدو پاک بشويد ز کدو باده برويد - که سر و سينه پاکان می از آثار تــو دارد

خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها - که دل و جان سخنها نظر يار تــو دارد

بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق - که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد




مولانا

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
اندک اندک

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد- اندک اندک می پرستان می رسنـــد

دلنوازان ناز نازان در ره اند - گلعذاران از گلستان می رسنـــد

اندک اندک زين جهان هست و نيست - نيستان رفتند و هستان می رسنـــد

جمله دامنهای پر زر همچو کان - از برای تنگ دستان می رسنـــد

لاغران خسته از مرعای عشــق - فربهان و تندرستان می رسنـــد

جان پاکان چون شعاع آفتــاب - از چنان بالا بپستان می رسنـــد

خرم آن باغی که بهر مريــمان - ميوه های نو ز مستان می رسنـــد

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف - هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد





 

مولانا

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
ای عاشقان

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

 وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم



باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم

در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم



شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم 

 چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

 


آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم 

 بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم



من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم 

 دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم


من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر 

 آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم


ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين 

 آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم


از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم 

 من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم


يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست 

 ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم


ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی

 کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم





مولانا

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
ای عاشقان

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
زن در ايران

زن در ايران

 

زن در ايران، پيش از اين گويي كه ايراني نبود

زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي گذشت

كس چو زن، اندر سياهي قرنها منزل نكرد

در عدالتخانه انصاف، زن شاهد نداشت

دادخواهي هاي زن مي ماند عمري بي جواب

بس كسان را جامه و چوب شباني بود، ليك

از براي زن، به ميدان فراخ زندگي

نور دانش را ز چشم زن نهان مي داشتند

زن كجا بافنده مي شد، بي نخ و دوك هنر

ميوه هاي دكه دانش فراوان بود، ليك

در قفس مي آرميد و در قفس مي داد جان

بهر زن، تقليد تيه فتنه و چاه بلاست

آب و رنگ از علم مي بايست، شرط برتري

ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد

سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند

از زر و زيور چه سود آن جا كه نادان است زن

عيبها را جامه پرهيز پوشانده است و بس

زن، سبكباري نبيند تا گراسنگ است و پاك

زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، دزد

اهرمن بر سفره تقوا نمي شد ميهمان

پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود

زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود

كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود

در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود

آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود

در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود

سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود

اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود

خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود

بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود

در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود

زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود

با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود

قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود

گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود

زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود

جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود

پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود

واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود

ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود

 

پا به راه راست بايد داشت، كاندر راه كج

كوش، پروين، تا به تاريكي نباشي رهسپار

توشه اي و رهنوردي، جز پشيماني نبود

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ