emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

دوستي


دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

يكي به ديگر سيلي زد، دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته

 

بود بدون هيچ حرفي بر روي شن نوشت : ”امروز بهترين دوستم

 

مرا سيلي زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند

 

 و تصميم گرفتند حمام بگيرند.


ناگهان دوست سيلي خورده، به حال غرق شدن افتاد.


اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت،     

 

   ”امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد”.


دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود، پرسيد، ” چرا

 

موقعي كه سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ

 

نوشتي؟


دوستش پاسخ داد: ”وقتي دوستي تو را ناراحت ميكند بايد آن را

 

بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي

 

 به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي

 

 آن را پاك نكند.


                                                                                                                       سيمون فردريك

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
دوستی

من گمان می کردم،

   دوستی همچون باغی سرسبز،

      چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه می دانستم،

   هیبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم،

   سبزه می پژمرداز بی آبی،

      سبزه یخ میزنداز سردی دی،

من چه می دانستم،

   دل هرکس دل نیست،

      قلبها ، ز آهن و سنگ،

         قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند.

 

 

 

حمید مصدق

only for MYTH

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٧ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
گفتگو با خدا

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می­کنم

خدا پرسید:" پس تو می­خواهی با من گفتگو کنی؟ "

من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید "

خدا خندید :

" وقت من بی نهایت است ...

در ذهنت چیست که می­خواهی بپرسی؟ "

پرسیدم : " چه چیز بشر شما رو سخت متعجب می­سازد؟ "

خدا پاسخ داد : " کودکی­شان

اینکه آنها از کودکی­شان خسته می­شوند،

عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدت­ها، آرزو میکنند کودک باشند.

... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند

و بعد پولشان را از دست می­دهند تا دوباره سلامتی خود را باز یابند

اینکه با اضطراب به آینده می­نگرند

و حال را فراموش می­کنند

بنابراین نه در حال زندگی می­کنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه­ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی­میرند،

و به گونه­ای می­میرند که گویی هرگز زندگی نکرده­اند. "

دست­های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم

" به عنوان یک پدر،

می­خواهی کدام درس زندگی را  فرزندانت بیاموزند؟ "

او گفت :

"بیاموزندکه آنها نمی­توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه­ی کاری که آنها می­توانند بکنند این­ است که

اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می­کشد تا زخم­های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم

اما سالها طول می­کشد تا آن زخم­ها التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین­ها را دارد،

کسی است که به کمترین­ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،

فقط نمی­دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند،

بیاموزند که دو نفر می توانند می­توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند."

من با خضوع گفتم :

" از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟"

خداوند لبخند زد و گفت:

" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه"

 

 ناپلون

 

 

 

"Myth"

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٧ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خویش برنخاست که من به زندگی نشستم و چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم میکنند .....

 

MYTH

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
اگه تو از پيشم بري

اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم ►◄ هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم
اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم
►◄
به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم
►◄ غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم
اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه
►◄ خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه
اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم
►◄ شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم
اگه تو از پيشم بري زندگي خاكستريه
►◄ فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه
اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن
►◄ شكايت چشم تو رو به مررغ عاشق ميكنن
اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن
►◄ آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن
اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس
►◄ شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس
اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم
►◄ نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم
اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن
►◄ قنرياي قفسي دل و فراموش ميكنن
اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره
►◄ يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره
اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه
►◄ يه دل با صد تا آرزو از زندگي خسته ميشه
اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره
►◄ نرو بذار ببينمت باز از كنار پنجره
اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت
►◄ كه من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم
►◄ يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم
اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه
►◄ بي تو كدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه
اگه تو از پشم بري تو ابرا غوغا ميكنم
►◄ براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم
اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن
►◄ شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن
اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن
►◄ مي پرسن از همديگه كه چي راجع من شنيدن
اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه
►◄ بمون با هم نشون بديم كه عشق ما مقدسه
اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون
►◄ به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون
اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش
►◄ ما هيچ كدوم و نمي خوايم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه
►◄ نمي دونن لذتت بعضي خوشيا تو سختيه
اگر چه وقتي تو بري ديگه من و نمي بيني
►◄ اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني
اما تورو جوون خودت كه از همه عزيزتري
►◄ با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري
اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي
►◄ يا كه دور از چشماي من قلب تو دادي به كسي
برو منم با يد تو زندگي رو سر ميكنم
►◄ گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم
عيدا كه شد عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم
►◄ با اينكه رفتي باز تو رو كنار هفت سين مي بينم
غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه
►◄ هر چي من و تو مي كشيم تقصير آشناييه
راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم
►◄ خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون
►◄ اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون
دلت مي خواد اگه يه روز بدون من مي رفتي يه جا
►◄ دنبال مهربونيات آواره شم تو كوچه ها
اگه بري يه وقت مي آي مي بيني مريم نداري
►◄ اون وقت بايد دسته گل و رو خاك مريم بذاري
اگه بري بيداي مجنون و پريشون مي كنم
►◄ سقف دل و بر سر آرزوها ويرون ميكنم
اگه بري اينجا يه دل بمون كه صاحب اون مريمه
اگه بري دعاي من بازم مي ياد پشت سرت
من به فداي تو و عشق تو و فكر سفرت

 

 

مريم حيدرزاده

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
 

چو دریـا در فشـــان از جوش منشـین               سخن سرد کرده­ای ، خاموش مـــنشین

به دل گوباش خاشاکی به خاکـــــــی               چو در کف هست خاکــی نیســت باکی

جهان گــــــــر جمله از من رفت گو رو               زمشتی خاک ریزم طرحــــــــــــش از نو

زمان خوشدلی تنــــــــگ است دریاب               شتاب عمر بین در عیش بشــتــــــــــاب

رها کن عقـــــــــــل را دیوانه می گرد               چو مستان بر در میخانه مــــــــــــی­گرد

بساط از خانه بیرون ده که وقت است               قدم برطرف هامون نه که وقـت اســــت

غم هر بوده و نــــــا بوده تـــــــــا چند               حکایت گــــــــفتن بیهوده تـا چنــــــــــد

فلک را جور بی­اندازه گشتــــــــــست               جهان را رسم و آیین تازه گـشتــــــست

هزار امروز هــــــــــــــم آواز زاغ است               گـــــــل از بــــــی رونقـی­ها خار باغ است

نه چندان غنچه نه ســـــرو از غم آزاد               نه گل خرم نه بلبـــــل خـاطرش شــــاد

غم دیرینه گر در ســــــــــــــینه داری               چـــــــــــــــــــه غم گربـاده دیرینه داری

دو چیز اندوه برد از خاطر تنــــــــــــگ                نی خوش نغمــه و مرغ خوش آهنــــگ

فلک را عادت دیرینـــــــــــه این­ است               که با آزادگان دائم به کــــــــــــین است

 

میرزا نصیر اصفهانی(قرن 12)

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
قبله عشق

یکی را دوست می­دارم

      ولی افسوس او هرگز نمی­داند

سفر کردم از یادم بری ، دیدم نمی­شه

       آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی­شه

 

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلتم

 

برای دیدن تو از حادثه­ها گذشته­ام

       کفر اگر نباشد من از خدا گذشته­ام

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
خط خطی

زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي‏ ترانه است, هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگي چه سبك مي‏شود، و شب چه پرترانه, آن گاه كه به همه عشق مي‏ورزيم و اعتماد داريم. آن گاه، همه چيز سبك‏ تر مي‏شود و ترانه ‏ها از ميان تاريكي برمي‏خيزند.


آنچه ميان من و آن مرد گذشت

مَرد، به آساني، روي تبسّم مَحوي كه داشتم خط كشيد

و من

نه براي آنكه جهادي را آغاز كنم

بلكه تنها به دليلِ تعجبم

با صداي بلند خنديدم.

و مَرد، روي صدايِ بلندِ خنده ‏ام خط كشيد.

و جنگ، اينگونه آغاز شد

بي ‏آنكه من، خواهانِ جنگي باشم.

راه رفتم،

روي راه رفتنم خط كشيد.

نگريستم،

روي نگاه كردنم خط كشيد.

سخن گفتم،

روي سخن گفتنم – گرچه چندان كه بايد، زيركانه و دليرانه نبود –

خط كشيد.

روي تمام آهنگ‏هايي كه دوست داشتم خط كشيد.

روي همة شعارهاي قديمي و محبوبم خط كشيد.

روي تمامِ نوشته‏ هايم

كه در آنها

به راستي

هيچ چيز به جز عشقِ كودكانه ‏يي

به وطن، وجود نداشت. خط كشيد.

هنوز براي آنكه به گريه بيفتم، به ‏قدرِ كافي، وقت بود.

پس

به خورشيد نگاه كردم،

روي خورشيدم خط كشيد.

به زمينِ زير پايم نگاه كردم

روي زمينم، زمينِ مُقدسم خط كشيد.

و اين، كارِ ما شُد

كارِ بي‏ سرانجامِ ما :

من مي جُستم و مي‏ يافتم

او، بي رحمانه خط مي‏ كشيد.

هنوز براي آنكه به زانو درآيم و التماس كنم، وقت بود.

پس روي باغي كه كشيده بودم خط كشيد

و روي طينت رنگ.

روي پرنده ‏يي كه پرواز داده بودم خط كشيد

و روي ذاتِ پرواز

روي گُلي كه دلشكسته بوييدم خط كشيد

و روي ماهيتِ عَطر

و چون عاشق شدم

و روي عشقم خط كشيد،

فرياد زدم : اين ديگر يك مسأله‏ ي كاملا شخصي بود.

تو حق نداشتي روي آن خط بكشي!

و او، روي فريادم خط كشيد.

تنها در اين لحظه بود كه به گريه افتادم

و او فرصت يافت كه روي گريه‏ ام، خطي بكشد.

پس اين گاه

به گرداگردِ خويش نگاه كردم

و ديدم كه

تمام زندگي‏ ام را خط‏خطي كرده است.

تنها اگر

يك روز صبح

به او سلام مي‏كردم

روي سلامم خط نمي‏ كشيد.

و چون نكردم

و سكوت كردم

و در سكوت، گذشتم

روي پهناي سكوتم خط كشيد؛

خطّي كه بوي خون مي‏ داد.

و سرانجام

بر ارتفاعي دست يافت

بر ارتفاعي نشست

و از آن ارتفاع، مرا پيروزمندانه نگريست

و پيروزمندانه گفت :

«اينك، تو، هيچ چيز نداري، هيچ چيز، هيچ چيز ... »

و من،

آرام و غمزده

متين و عزادار گفتم :

براي من، هنوز هم يك رؤياي ژرف مانده است

يك رؤياي بسيار ژرف رنگين،

چيزي كه در جنينِ حافظه، محفوظ است،

چيزي كه تو هرگز نمي‏ تواني روي آن خطّي بكشي،

در هيچ زماني

و در هيچ مكاني.

و تا چيزكي خط نخورده باقي‏ست

در ارتفاع نيز براي تو عذاب و خشمِ بسيار است ...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
غم دوری تو

 

هرکاري مي­کنم به خاطر توست

 

                    وهر چه دارم تو به من داده­اي

 

تمامي حرفهايت

 

                    لبريز از عشق است

 

                                        تنها پناهگاه من آغوش توست

 

تمام آرزوهايم و همه چيز در

 

                    گذشته و آينده­ام براي توست

 

تمام آن چيزي که دوستشان دارم

 

                                                            به تو ختم مي­شود

 

زيرا تو را دوست دارم.

 

 

 

انريکو  ميگوئل ايگلسياس

 

 

تقديم به  MYTH

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۳ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
خدا ساخت

مرا کسي نساخت

         

        خدا ساخت

            

              نه آنگونه که کسي مي­خواست

 

  که

   

          من کسي نداشتم

    

                او بود که مرا ساخت

           

                       آنچنان که خودش خواست

 

 وقتي خواستند کار دل را در سينه­ام آغاز کنند

       

            کسي نبود تا از خزانه دلهاي خوب بهترين را برگزيند

                         

                                        تنها بودم

                                

                                                چون اکنون

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
جاي پا

خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم مي­زنم

  

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

  

در هر قسمت دو جاي پا ديدم

  

يکي متعلق به من و ديگري به خدا

  

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

  

به جاي پا روي شن نگاه کردم

  

ديدم که در چندين زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

  دريافتم که اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

 

 براي رفع ابهام از خدا سوال کردم

 

 

خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ

زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

 

 

ديدم که در سخترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

 

چرا در زماني که بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتی

 

 

خدا فرمود : فرزند عزيزم

 

 

تو را دوست دارم و تنهايت نمي­گذارم

 

 

در مواقع سختي اگر يک جاي پا مي­بينی

 

 

در آن لحظات تو را بدوش کشيدم

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
 


                           
                              اهل طاعونی این قبيله مشرقيم
                              تویی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ
                              پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
                              رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ

                              بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو           
                              يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو           

                              توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش
                              من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب
                              تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو
                              تن ما تشنه ترين تشنهء يک قطره آب
                                        
                              بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
                              يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو

                              شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
                              شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
                              تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت
                              طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت

                              بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو           
                              يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو           
                                         
                              نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم
                              تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم
                              تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
                              حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٠ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
 

در آغازهيچ نبود ،کلمه بود و آن کلمه خدا بود .و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی انديشه ای که بداندش چگونه می توان بود ؟وخدا بود و با او عدم وعدم گوش نداشت حرف هايی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نميگوييم و حرف هايی هست برای نگفتن که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نميارند .حرف هايی شگفت زيبا و اهورايی همين هايند وسرمایه ماورایی هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد ....

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
مستی

پاسبانی مردي را ديد به راهي و گفتا : كيستي؟
از بهر چه مي رقصي و بشكن ميزني؟

گفت:فردي بي خيال و فارغ و آزاده ام.

گفت:خيلي شاد هستي باده لابد خورده اي

گفت:هم از باده خور بيزار و هم از باده ام.

گفت:از جام وصال نازنيني سرخوشي؟

گفت:از شهوت پرستي هم دگر افتاده ام.

گفت:پس چرا چون مرغک آزاد و چون رمه بی پروا مي چري؟

گفت:زيرا چون سگي هستم كه بي قلاده ام.

گفت:پس شايد قماري كرده پولي برده اي؟

گفت:من در راه برد و باخت پا ننهاده ام.

گفت: پولي از دكان يا خانه اي كش رفته اي؟

گفت:دزدي هم نمي چسبد به وضع ساده ام.

گفت:لابد ثروتي داري و دل شادي به پول؟

گفت:من مستضعف و مسكين مادر زاده ام.

گفت:آيا راستي آهي نداري در بساط؟

گفت:خود پيداست از اين وصله ي لباده ام.

گفت:گويا كارمند ساده اي يا كارگر؟

گفت:بي كارم ولي از بهر كار آماده ام.

گفت:بيكاري و بي پولي ؟ پس اين شادي زچيست؟

گفت:يك زن داشتم اينك طلاقش داده ام

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٥ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
 
من ترا دوست دارم .همه زندگيم وهمه روزها و همه شبهاي زندگيم ، هر لحظه از زندگيم بر اين دوستي شهادت ميدهند ، شاهد بوده اند وشاهد هستند . آزادي تو مذهب من است ، خوشبختي تو عشق من است ، آينده تو تنها آرزوي من است .

«استاد شهيد دکتر علي شريعتي»

خدايا :
به هرکه دوست ميداري بياموز که :
عشق از زندگي کردن بهتر است ،
وبه هرکه دوست تر ميداري بچشان که :
دوست داشتن از عشق برتر !

«استاد شهيد دکتر علي شريعتي»




خدايا :
«چگونه زيستن» را تو به من بياموز ، « چگونه مردن» را خود خواهم آموخت .


يافتن آب ، به عشق است نه به سعي ، اما پس از سعي .

«استاد شهيد دکتر علي شريعتي»




+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ