emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

عشق عمومی

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لب‌خندِ عشق‌ام بود.



قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند.



دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست.

۱۳۳۴









مهندسی
۸۲/۳/۳۱
۱۱:۳۹

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۳۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
هانت شهز عشق




مهندسی
۸۲/۳/۲۰
۱۳:۳۱

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٢٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
مادر

همی نالم که مادر در برم نيست *** صفای سایهء او بر سرم نیست
مـرا گـر دولـــت عـالـم ببــخشنــد *** بـرابــر بـا نــگـاه مـادرم نیســـت






مهندسی
۸۲/۳/۱۳
۸:۳۸

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۱۳ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
خون سرد

خون سرد
... من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

هر سري با عالم خاصي خوش است

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

*****

به به از آنجا كه ماواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

به به از آن آتش شبهاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

زندگي در شهر، فرسايد مرا

صحبت شهري بيازارد مرا ...

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرين بروحشت اعصار باد ...


نیما


(( حوت 1299 ))





۸۲/۳/۶
۱۶:۵۵
مهندسی

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٦ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ