emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

مادر

من كيم؟ گنج مهر و وفايم

من كيم؟ آسمان سخايم

من كيم؟ چهره يي آشنايم

مادرم، جلوه گاه خدايم

من كيم؟ عاشق روي فرزند

جان من پر كشد سوي فرزند

بر نخيزد دل از كوي فرزند

عاشقم، عاشقي مبتلايم

***

تو كه اي؟ سرو آزاده ي من

نور چشم خدا داده من

چشم تو، جام من، باده ي من

تو اميدم، توانم، بقايم.

***

سالها دل بمهر تو بستم

پشت خود را ز غمها شكستم

نيمه شبها براهت نشستم

تا شود از تو روشن سرايم .

***

چون روي بامدادان ز پيشم

غمزده، خسته جان، دلپريشم

بي خبر از دل و جان خويشم

همدم غم، اسير بلايم .

***

تا كه شب سوي من باز گردي

بادل خسته همراز گردي

همدم جان ناساز گردي

بر فلك هست، دست دعايم .

***

من ز دنيا، تو را برگزيدم

رنج بي حد بپايت كشيدم

تا شود سبز، باغ اميدم ـ

جان ز تن رفت و نيرو ز پايم .

***

زندگي بي تو، شوري ندارد

بي تو جانم سروري ندارد

چشم من بي تو نوري ندارد

اي جمال تو نور و ضيايم .

***

يادم آيد يكي نيمه شب بود

در تن و جان تو سوز تب بود

جان من زين مصيبت بلب بود

شاهدم گريه ها يهايم .

***

بي خبر بودي از زاري من

غافل از رنج بيداري من

فارغ از درد و غمخواري من

و آنهمه ندبه و ناله هايم .

***

بودي آن عهدها خاكبيزان

ميخراميدي افتان و خيزان

من بدنبال تو اشكريزان

تا كه در پاي تو سر بسايم

***

بود آن روزگاران، شبانم

نرگسي مست تر از شرابم

سيمگون سينه، چون ماهتابم

رفت از كف جمال و صفايم .

***

بلبل من! نواي تو خواهم

عمر را در هواي تو خواهم 

زندگي را براي تو خواهم

تو بپائي اگر من نپايم .

 

 

 

مهدی سهيلی

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۳۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
مادر! مرا ببخش .
+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۱٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
قبله

ابروي تو قبله نمازم باشد
ياد تو گره گشاي رازم باشد

ازهر دو جهان برفِكنم زوي نياز
گر گوشه چشمت به نيازم باشد


+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۱۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
پرده گناه

من از سياهي شبهاي خويش دلتنگم
شبي كه نيست در آن،از شهاب ها خبري
شبي كه ماه،فرو خفته در سياهي ابر
شبي كه نيست در آن از ستاره ها اثري
***
نواي مرغ ،فرو مرده در خموشي شب
ز هيچ سوي، نخيزد صداي پاي نسيم
شبي سترون فرداي روشناييها
چنان سياه ، كه از كودك سپيده ، عقيم
***
من از سياهي شبهاي خويش دلتنگم
سياهچال شب من ،دل سياه منست
سياه ابر غليظي كه بسته راه نفس
زكس نهان نكنم ،"پرده گناه" منست
***
خداي قادر من ،اي خدا ،خداي بزرگ
دل سياه مرا درس معرفت آموز
بر اين سراچه ،شهاب عنايتي برسان
ستاره ها ،همه از آسمان دل رفتند
شبم سياه و منم رهرو كوير گناه
بر اين "كوير" ، فروغ هدايتي برسان.
***
به باغ خاطر من مرغ خوشنوايي بود
كه از غريو خدنگ "گناه" پر زد و رفت
مرا نسيم "هدايت" كه ميوزيد از غيب
چو بسته ديد در دل در دگر زد ورفت
***
خداي قادر من ،اي خدا ،خداي كريم
بر آستان كرم ،رو سياه آمده ام
مرا به تربت پاكان بيگناه ببخش
كه بر در تو ،به عذر گناه آمده ام.
***
به غير مهر تو در جان من فروغي نيست
تويي كه روشني خاطر سياه مني
به شام تيره ،منم همره ستاره اشك
جز اين گواه ندارم ،تو خود گواه مني




مهدي سهيلي
11/5/53


+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۱۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
درياي نور

اي بهترين گل در بهشت آفرينش
اي دختر مهتاب بام آسمانها
زيباي من ، تنها تويي در باور من
روشنتر اختر ، ميان كهكشانها
***
روشنگر شبهاي تار عاشقاني
تو كيستي ؟ همزاد مهر و ماهتابي
مستي ندارد باده ها بي خنده تو
تو چيستي؟ ميخانه اي ،سكر شرابي
***
نازي، گلي ، گلخانه اي ، باغي، بهشتي
با اين چنين اندام ، الماسي – بلوري
اندام زيباي تو ، تنديس خداييست
ياس سپيدي ، مرمري ، درياي نوري
***
چشم تو در هر لحظه رنگي تازه گيرد
در آسمان چشم تو "رنگين كمان" است
گيسو به روي مرمر دوشت رها كن
اين رشته عمر است و در آن عطر جان است.
***
تو در ميان دختران چون آفتابي
تو ماه روشن در ميان اختراني
تنها گل زيبنده باغ اميدي
يكتا خداي عشق ،شاه دختراني
***
لبخند تو ،لبخند مهتاب بهاري
دندان تو يك رشته مرواريد ناب است
در دست پر شور تو اكسير جواني
در چشم پر نور تو صدها آفتاب است.
***
وقتي لبهايت لبم را مي نوازد
از بوسه ات گل ،از لبانت باغ رويد
نا گه فرو ريزد به رويت اشك شوقم
اشكي كه خواهد روي گلها را بشويد.
***
آندم كه آميزد نگاهت با نگاهم
پاي زمان ، ياراي "پيمودن" ندارد
روزي اگر چشم تو در چشمم نباشد
در تنگناي زندگي "بودن" ندارد
***
با خنده افسونگرت آغوش بگشا
با سينه خود سينه ام را شعله ور كن
من بي تو دلتنگم ،بمان در بستر من
با بوسه ها ،آغوش خود را تنگتر كن




به عشقِ نامزدم
15/11/53
مهدي سهيلي

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۱٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
جدايي


بر من و تو روزگاري رفت و عشقي پا گرفت
عاقبت چرخ حسود اين عشق را از ما گرفت

شادماني بود و من بودم ، تو بودي عشق بود
عشق و شادي با تو رفت و غم مرا تنها گرفت

نغمه هامان در گلو بشكست و شادي ها گريخت
مرغ رنگين بال عشق ما ، ره صحرا گرفت

بوسه هاي آتشين بر روي لبهامان فسرد
آشنايي هاي ما رنگ جداييها گرفت

مرغ بخت آمد به بام خانه ام ، اما پريد
دولت عشق تو را ايام داد ، اما گرفت

داستان چشم گريان مرا از شب بپرس
اي بسا گوهر كه دست غم از اين دريا گرفت

جام لبريز اميدم را فلك بر خاك ريخت
عشق را از ما گرفت اما ، چه نازيبا گرفت

از فريب روزگار ايمن مشو ، كاين بلهوس
بر سكندر داد ملكي را كه از دارا گرفت




مهدی سهيلی

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
پدر بزرگ
امروز دهمين سالگرد فوت پدر بزرگم.
من با كمال بي معرفتي سر مزارش نرفتم.
خدا كند باز هم مرا ببخشد.

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
عشق يعني...

عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يك روياي نرم

عشق يعني يك بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديواري بدون پنجره



عشق يعني گفتني با گوش كر
عشق يعني ديدني با چشم كور

عشق يعني غرقه گشتن در سراب
عشق يعني حلقه هاي بي حساب



عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبي بي انتها



عشق يعني زرد تنها و غريب
عشق يعني سرخي ظاهر فريب

عشق يعني هر چه تنها ماندنيست
عشق يعني هرچه را دل كندنيست



عشق يعني يك سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب

عشق يعني تكيه بر بازوي باد
عشق يعني حسرتت پاينده باد



عشق يعني خسته بودن از فريب زندگي
عشق يعني درد بردن از غم بالندگي

عشق يعني هرچه گفتن ،هرچه كردن، بهر او
عشق يعني هر زمان تنها شنيدن نام او



عشق يعني ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
فرياد


خا نه ام آتش گرفتست
آتشي جان سوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پردود
وزميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته ي سوزان
مي كنم فرياد،اي فرياد
خانهام آتش گرفتست
آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را كه من،
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من، واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را ،
كه پرورده ام
بد شواري در دهان
گود گلدان
روزهاي سخت بيماري
از فراز بام هايشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي
فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
از اين بيداد
مي كنم فرياد،اي فرياد
واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من بدستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد
بگردش دود
تا سحرگاهان كه مي داند
كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم ،
شاد دربستر
صبح از من مانده بر جا،
مشت خاكستر
واي آيا هيچ سر بر مي كنند
از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد
سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد

اخوان ثالث

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
زندگيِ من
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعاًَ تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نميدونيم، ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياوريم نميدونيم چي رو از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو بكنه ، پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد ، در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد.ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كني.

دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن . دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه. دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني، چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه تو رو واقعاً شاد كنه.

دقايقي تو زندگي هستن دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بكشي بيرون وتوي دنياي واقعي بغلش كني.

رويايي رو ببين كه ميخواي جايي بري كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هرچي دوست داري انجام بدي.

آرزو مي كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي.به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه آحتمالاُ ديگران رو هم آزار ميدهد.

شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن. اونا فقط از اونچه سر راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه ميكنن زنده است. براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن . چون فقط اينها هستند كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه.روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره . نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي تو زندگي به درستي پيش بري.

وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي وبقيه گريه كنن.
+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/٢ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
فرياد

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من دنبال فضايي مي گردم:
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفته ي چند"!
چه كس مي آيد با من فرياد كند؟




فريدون مشيري

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/٥/٢ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ