emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

اشک ندامت

به جای دسته گلی که فردا بر گورم نثار می کنی

امروز با شاخه گلی یادم کن

 

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسم مختصری  شادم کن

 

امروز که در نزد توام ، مرحمتی کن

فردا که شوم خاک ، چه سود اشک ندامت

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٢۳ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
آشفتگي
+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٢۳ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
 

نمیدونم،هیچی نمیدونم،ولی میدونم که هیچ کس هم نمیدونه،هیچ کس....

چه کسی می داند؟
شاید امشب شب آخر باشد که مرا میبینی
شاید امشب که زمان رفته به خواب،خواب بر چشم ترم بنشیند
شاید اینجا پس این پرده شب،یک نفر بیدار است که مرا میخواند
شاید این فاصله ها ، رنج و حرمان مرا تازه کند
شاید از حرمت این عشق بزرگ،نام ننگین من آوازه کند
شاید امشب،شب آخر باشد که مرا میبینی
مگذارم تنه،مگذارم که چنین خسته بمانم در راه
لحظه ای با من باش
شاید این لحظه همان لحظه موعود شود
شاید آن خاطره ها ،شاید این عشق بزرگ،همه نابود شود
چه کسی میداند؟؟....

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱۸ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
ترانه عاشقانه نيست

ميگه  مرده نفس نمي كشه ؟

 كي ميگه  نبض  جسد  نمي زنه ؟

 چشمات رو به دم اين آينه  بدوز

ببين  اين مرده  چقدر  شكل منه

من كه با هر نفسم ده تا دريچه وا مي شد

 با صداي  زمزمه م  قله ها جابجا مي شد

 حالا خيلي  وقته مردم  زير ماسك  زندگي

 آخ ! اگه دوباره  چشمام  از قفس رها مي شد

  من مثه  زلزله ام ‚ شبيه  طوفان تبس

دم  عيسي  رو نمي خوام ‚ تو  غروب اين قفس

  نفس  منه كه قبرستون رو  زنده مي كنه

 من خودم  يه پا مسيحم  اما بي تو ‚ بي نفس

مي دونم خوب مي دونم  ترانه عاشقانه نيست

 رنگ  واژه هاي  من  به رنگ  اين زمانه نيست

وقتي  بين مرده ها  زندگي  رو صدا كني

 ديگه هيشكي  گوش  به زنگ  تپش  ترانه نيست

ها  با تو ميشه  از رو سر  تقويما  پريد

 تنها با تو ميشه  از عمق  گلايه  قد كشيد

بي تو  اين  حافظه ي  گريه  شمار رو  نمي خوام

 بيا !  از تو  ميشه شعر ناب  زندگي شنيد

  من مثه  زلزله ام ‚ شبيه  طوفان تبس

دم  عيسي  رو نمي خوام ‚ تو  غروب اين قفس

  نفس  منه كه قبرستون رو  زنده مي كنه

 من خودم  يه پا مسيحم  اما بي تو ‚ بي نفس

      

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱۸ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
 

دلم برايت تنگ است

دلم را به تبعيد كدامين ستاره برده اي كه اينچنين به جايش خون نشسته است مرا به تكاپوي كدامين انتظار نشانده اي كه درون گلدان دگر گلي نمانده است اي رفته چون نسيم در هياهوي باد بي تو در اين كوچه باغ دلواپسي از مرگ صنوبران جوان دگر چگونه ننالم تو رفته اي و خزان گويي همان پرنده بگشوده بال در تجسم خورشيد است دلم برايت تنگ است تنگ,تنگ,تنگ چون يك مذهب بودا, زرتشت و من يكي مرتاض در معبد حضور چله نشين حوادثم و غربتي كه طولانيست از انتهاي چشمان من تا ناتواني آنهمه نياز تو گويي لحظه اي از تو زاده شدم در آن سكوت خالي از فريادها و صميميت فراري چون باد


شيما ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ