emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

خطاط

آن خطاط

سه گونه خط نوشتی

یکی او خود خواندی، لاغیر

یکی را خود هم او خواندی، هم غیر

یکی نه او خواندی نه غیر او

و آن خط سوم منم

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٠ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
نيست که نيست

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

 

ناظر روی تو صاحب نظرانند ولی

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

 

اشک غماز من ار سرخ برآید چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

 

کمرکین من خسته چه بندی که از مهر

بر میان دل و جانم کمری نیست که نیست

 

تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی

سیل اشک از نظرم بر گذری نیست که نیست

 

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

 

من از این طالع شوریده برنجم ورنه

بهره­مند از سرکویت دگری نیست که نیست

 

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

 

اب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

 

از وجودم قدری  نام و نشان هست که هست

ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

 

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

 

نه من دلشده از دست تو خونین جگرم

از غم عشق تو پر خون جگری نیست که نیست

 

از سر کوی تو رفتن نتوانم گامی

ورنه اندر دل بیدل سفری نیست که نیست

 

تو خود ای شعله رخشنده چه داری در سر

که کباب از حرکاتت جگری نیست که نیست

 

ناز کان را سفر عشق حرامست حرام

که بهر گام در این ره خطری نیست که نیست

 

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 

غیر این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٠ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
ديدار

گر به تو افتدم نظر

چهره به چهره روبرو

شرح دهم غم تو را

نکته به نکته مو به مو

 

ساقی باقی از وفا

باده بده صبو صبو

مطرب خوش نوای را

تازه به تازه گو بگو

 

در پی دیدن رخت

همچو صبا فتاده­ام

خانه به خانه در به در

کوچه به کوچه کو به کو

 

میرود از فراق تو

خون دل از دو دیده­ام

دجله به دجله یم به یم

چشمه به چشمه جو به جو

 

 

قره العین

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط عماد نظرات ()
 

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يک نفر ساده چنان ساده که از سادگيش

مي‌شود يک شبه پي برد به دلدادگيش

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
يك فكر ديگر

امشب  تمام  خويش  را از غصه پرپر ميكنم

گلدان  زرد   ياد   را با تو معطر ميكنم

اتفاق  ساده  نيست تو  رفته اي  و  رفتنت   يك

ناچار   اين پرواز   را اين بار باور  ميكنم

يك عهد  بستم   با  خودم وقتي  بيايي  پيش  من

كمتر   مي كنم  يه  احترام   رجعتت  من  ناز

یک شب اگر گفتی برو دیگر زدستت خسته ام

فكر  ديگر ميكنم  آن  شب   براي  خلوتت  يك

صحن  نگاهت   را به روي اشتياقم   باز كن

كبوتر ميكنم  من  هم ضريح   عشق  را   غرق

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

آخر  از بر ميكنم  يك روز  من  اين  شعر را  تا

گر چه  شكستي   عهد  را مثل غرور   ترد من

اما چنان  ديوانه ام  كه  با  غمت   سر ميكنم

زيبا  خدا  پشت   و پناه    چشمهاي   عاشقت

با  اشك   و  تكرار  و دعا   راه  تو  را  تر ميكنم

 

 

 

مريم حيدرزاده

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
بهار

بهار دلکش رسید و دل با نباشد

از آنکه دلبر دمی بفکر ما نباشد

 

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

 

صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده میگفت

نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد

 

اگر که با این دل حزین، تو عهد بستی

عزیز من، با رقیب من، چرا نشستی

 

چرا دلم را حبیب من از کینه خستی

بیا در برم از وفا یک شب، ای مه نخشب

تازه کن عهدی، که برشکستی

 

 

عارف قزوینی

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ