emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

در آغاز هيچ نبود

در آغاز هيچ نبود . كلمه بود و آن كلمه خدا بود .

 

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود . و با نبودن چگونه مي توان بودن ؟

 

حرف هايي هست برای

 

گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم . و حرفهايی

 

هست براي نگفتن . حرفهايي كه هرگز سر به

 

ابتذال گفتن فرود نميارند .

 

حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های

 

بي قرار آتش اند .

 

و كلماتش هر يك انفجاری

 

را به بند كشيده اند . كلماتی

 

كه پاره هاي بودن آدمي اند .

 

اينان همواره در جستجوی

 

مخاطب خويشند . اگر يافتند

 

يافته مي شوند و در صميم

 

وجدان او آرام مي گيرند

 

و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيستند ...

 

« دكتر علي شريعتي »

 

**********************

اولين بار اين متن رو تو نوشته های کسی ديدم که به خاطره من نوشته بود.

منم الان برای اون اينو تو بلاگم مينويسم

دوست دارم گلم

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()
به که بايد دل بست ؟

 

 

به که بايد دل بست ؟

به که شايد دل بست ؟

سينه ها جای محبت همه از کينه پر است .

هيچکس نيست که فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد !!!

نيست يکتن که در اين راه غم آلوده عمر ،

قدمی راه محبت پويد

خط پيشانی هر جمع خط تنهايی است

همه گلچين گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بی فردائيست

به که بايد دل بست ؟

به که شايد دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه ای شيطانی است

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد

حيله ای پنهانی است .

زير لب زمزمه شادی مردم برخاست

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست

پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که بايد دل بست ؟

به که شايد دل بست ؟

خنده ها می شکفد بر لبها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند

ليک دستی نبرند در پی درمان کسی

از وفا نام مبر ، آنکه وفا خواست کجاست ؟

ريشه عشق فسرد   ،   واژه دوست ، گريخت

سخن از دوست مگو ، عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟

دست گرمی که ز مهر

بفشارد دستت  ، در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند  ، بنگرش ليک مبوی

لب گرمی که ز عشق  ، ننشيند به لبت  ، به همه عمر مخواه

سخنی کز سر راز ، زده در جانت چنگ ، به لبت نيز مگوی

چاه هم با من و تو بيگانه است

نی صد بند برون آيد از آن ، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر لب تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی

درد اگر سينه شکافد ، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم

آب شو آه مگو

ديده بردوز بدين بام بلند ، مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپيدی که به سقف فلک است  ، سکه نيرنگ است

سکه ای بهر فريب من و توست ، سکه صد رنگ است

ما همه کودک خرديم و همين زال فلک

با چنين سکه زرد و همين سکه سيمين سپيد  ، می فريبد ما را

هر زمان ديده ام اين کنبد خضرای بلند

گفته ام با دل خويش :

مزرع سبز فلک ديدم و بس نيرنگش

تنوانم که گريزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

(( خويش )) در راه نفاق

(( دوست )) در کار فريب

(( آشنا )) بيگانه

شاخه عشق شکست

آهوی مهر گريخت

تا پيوند گسست

به که بايد دل بست ؟

به که شايد دل بست ؟

                                                                                    شعر از مهدی سهيلی

                                                                                                       

-----------------------------------------------------------------

امروز يادم انداخت که يک بلاگيم داشتم و گفت «چه خبر از وبلاگت؟»

گفتم به خاطره اونی که بهش دل بستم دوباره update کنم بلاگمو

مرسی که يادم انداختی گلم

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٢٦ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ