emiii

emiii

http://emiii.persianblog.ir

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

تا عماد(و افسانه) هست زندگی بايد کرد

دوستي


دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

يكي به ديگر سيلي زد، دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته

 

بود بدون هيچ حرفي بر روي شن نوشت : ”امروز بهترين دوستم

 

مرا سيلي زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند

 

 و تصميم گرفتند حمام بگيرند.


ناگهان دوست سيلي خورده، به حال غرق شدن افتاد.


اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت،     

 

   ”امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد”.


دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود، پرسيد، ” چرا

 

موقعي كه سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ

 

نوشتي؟


دوستش پاسخ داد: ”وقتي دوستي تو را ناراحت ميكند بايد آن را

 

بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي

 

 به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي

 

 آن را پاك نكند.


                                                                                                                       سيمون فردريك

+ نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط عماد نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ