افسانة عشق

تو اي تفسير لبخند
به آغوش حضور من بپيوند

تو اي مقصود آواز
کنار من نوايي نو بياغاز

تو اي زيباترين گل
جفا کمتر بکن با جان بلبل

تو اي تنها پرنده
بمان روي درخت پير خنده

بمان تا من توانم
به پاي عهد و پيمانم بمانم
 
فقط با يک اشاره
شبم را پر کن از ماه و ستاره

فقط با يک تبسم
دلم را پر کن از موج و تلاطم
 
شکوه آسمان شو
همان درياي پاک و بي کران شو

همان خورشيد تک شو
يگانه قبلة اهل فلک شو

تو اي افسانة عشق
بيا با من بنا کن خانة عشق

 
تو اي آکنده از شرم
دلم آتش بزن با چشمکي گرم

تو اي تنهاي بي تاب
نگاه پر نيازم را تو درياب

تو اي آزاده آهو
به پا کن در سکوت شب هياهو

به رسم آشنايي
کمي با من بگو از با وفايي

به قانون محبت
دلم روشن کن از نور صداقت

بيا اسمم صدا کن
مرا از بستر وهمم جدا کن

بيا همراه من شو
شبي تسکين بغض و آه من شو

بمان در روزگارم
که با تو من هم آغوش بهارم

بمان در صبح و شامم
که بي تو من کلامي پوچ و خامم

 

 

http://shemi.persianblog.ir/

/ 0 نظر / 5 بازدید