خط خطی

زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي‏ ترانه است, هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگي چه سبك مي‏شود، و شب چه پرترانه, آن گاه كه به همه عشق مي‏ورزيم و اعتماد داريم. آن گاه، همه چيز سبك‏ تر مي‏شود و ترانه ‏ها از ميان تاريكي برمي‏خيزند.


آنچه ميان من و آن مرد گذشت

مَرد، به آساني، روي تبسّم مَحوي كه داشتم خط كشيد

و من

نه براي آنكه جهادي را آغاز كنم

بلكه تنها به دليلِ تعجبم

با صداي بلند خنديدم.

و مَرد، روي صدايِ بلندِ خنده ‏ام خط كشيد.

و جنگ، اينگونه آغاز شد

بي ‏آنكه من، خواهانِ جنگي باشم.

راه رفتم،

روي راه رفتنم خط كشيد.

نگريستم،

روي نگاه كردنم خط كشيد.

سخن گفتم،

روي سخن گفتنم – گرچه چندان كه بايد، زيركانه و دليرانه نبود –

خط كشيد.

روي تمام آهنگ‏هايي كه دوست داشتم خط كشيد.

روي همة شعارهاي قديمي و محبوبم خط كشيد.

روي تمامِ نوشته‏ هايم

كه در آنها

به راستي

هيچ چيز به جز عشقِ كودكانه ‏يي

به وطن، وجود نداشت. خط كشيد.

هنوز براي آنكه به گريه بيفتم، به ‏قدرِ كافي، وقت بود.

پس

به خورشيد نگاه كردم،

روي خورشيدم خط كشيد.

به زمينِ زير پايم نگاه كردم

روي زمينم، زمينِ مُقدسم خط كشيد.

و اين، كارِ ما شُد

كارِ بي‏ سرانجامِ ما :

من مي جُستم و مي‏ يافتم

او، بي رحمانه خط مي‏ كشيد.

هنوز براي آنكه به زانو درآيم و التماس كنم، وقت بود.

پس روي باغي كه كشيده بودم خط كشيد

و روي طينت رنگ.

روي پرنده ‏يي كه پرواز داده بودم خط كشيد

و روي ذاتِ پرواز

روي گُلي كه دلشكسته بوييدم خط كشيد

و روي ماهيتِ عَطر

و چون عاشق شدم

و روي عشقم خط كشيد،

فرياد زدم : اين ديگر يك مسأله‏ ي كاملا شخصي بود.

تو حق نداشتي روي آن خط بكشي!

و او، روي فريادم خط كشيد.

تنها در اين لحظه بود كه به گريه افتادم

و او فرصت يافت كه روي گريه‏ ام، خطي بكشد.

پس اين گاه

به گرداگردِ خويش نگاه كردم

و ديدم كه

تمام زندگي‏ ام را خط‏خطي كرده است.

تنها اگر

يك روز صبح

به او سلام مي‏كردم

روي سلامم خط نمي‏ كشيد.

و چون نكردم

و سكوت كردم

و در سكوت، گذشتم

روي پهناي سكوتم خط كشيد؛

خطّي كه بوي خون مي‏ داد.

و سرانجام

بر ارتفاعي دست يافت

بر ارتفاعي نشست

و از آن ارتفاع، مرا پيروزمندانه نگريست

و پيروزمندانه گفت :

«اينك، تو، هيچ چيز نداري، هيچ چيز، هيچ چيز ... »

و من،

آرام و غمزده

متين و عزادار گفتم :

براي من، هنوز هم يك رؤياي ژرف مانده است

يك رؤياي بسيار ژرف رنگين،

چيزي كه در جنينِ حافظه، محفوظ است،

چيزي كه تو هرگز نمي‏ تواني روي آن خطّي بكشي،

در هيچ زماني

و در هيچ مكاني.

و تا چيزكي خط نخورده باقي‏ست

در ارتفاع نيز براي تو عذاب و خشمِ بسيار است ...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید